محمد بن حسين رازي
452
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
لبيك يا رسول اللّه ، گفت : قدح برگير و بديشان ده . قدح برگرفتم و يك يك مىدادم تا سير شدند و قدح به من دادند تا به رسول صلى اللّه عليه و آله رسيدم . ايشان جمله سير شده بودند . قدح فرا گرفت رسول و بر دست خود نهاد . نظر به من كرد و تبسمى بكرد . سپس گفت : يا با هريره ، گفتم لبيك يا رسول اللّه ، گفت من و تو ماندهايم . گفتم : راست گفتى . گفت : بگير و بيا شام . گفت : بياشاميدم تا سير شدم و رسول مىگفت كه بيا شام تا آن وقت كه سير شوى . گفتم به خدا كه جا نمانده است كه درش گنجد . گفت : به من ده . به دو دادم نام خدا برد و بياشاميد آنچه مانده بود . ابن سيرين روايت كند از ابو هريره كه او گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله از گوسفند هيچ دوستر از كتف نداشتى . در پيش قومى رفت . از ايشان گوسفندى بكشتند و آن را بريان كردند . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : كتف بياور . گفت : مادر و پدر من فداى تو باد من يك سر گوسفند بريان كرده بودم ، سه كتف پيش تو آوردم رسول عليه السلام گفت : اگر خاموش بودتى چندانكه من بخواستمى بياوردتى « 1 » . صادق عليه السلام گويد : سلمان اشارت كرد به رسول عليه السلام به خندق كندن . رسول به صحابه [ گ 27 ] فرمود تا بكنند . گفت جابر بن عبد اللّه انصارى را نزد رسول فرستادند و او كوچكتر صحابه بود . يا رسول اللّه ، ما كلنگها مىزنيم و بر چيزى از زمين قادر نيستيم گفت دست من بگير و رسول صلى اللّه عليه و آله خواست كه خود برخيزد و نتوانست جابر را معلوم شد كه از ضعف گرسنگى است و هيچ كس بازنمىتوانست گشت بىآنكه از رسول صلى اللّه عليه و آله دستورى خواهند جابر بن عبد اللّه انصارى دستورى خواست رسول دستورى داد ، برفت و يك صاع آرد جو و جذعه بكشت بوقت آنكه ظن بود كه ايشان فارغ شدند ، به نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آمد ، گفت : مىخواهم كه تو و يك دو كه تو مىخواهى به خانه من تشريف دهى . رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود كه اجابت جابر كنيد و ايشان
--> ( 1 ) كذا فى الارض